سید محمد طه هاشمی سید محمد طه هاشمی ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

ستاره آسمون زندگی ما

آخرین پست دو نفره و قدردانی از

سلام دوستای گلم این آخرین پست قبل از به آغوش کشیدن پسرمه  خب من میرم که مادر بشم. 11 تیر ساعت 8 صبح قراره بیمارستان باشم می رم که عضو کوچولوی خانوادمون رو تو آغوش بگیرم و به کلبه عشقمون بیارم.   حس و حالم این روزا دیدنیه خیلی خوشحالم که به آخر خط رسیدم از طرفیم یه حسی دارم،اینکه نه ماه تموم من بودم و پسرم حالا میخواد شاه پسرم  خونشو عوض کنه، دیگه میخواد به دنیای بزرگتری بیاد؛ بیاد پیش بابا رضا و پدر بزرگ و مادر بزرگاش. خدایا یاریم کن:لایق همچین فرشته ای باشم، خدایا یاریم کن:  بتونم برای بهترین و بزرگترین نعمت و هدیه ای که به ما دادی مادر خوبی باشم، خدایا یاریم کن: بتونم لطفت رو به نحو احسنت شکر گذار باشم. ...
6 مهر 1392

صحبتی با محمد طه

عزیز دلم ستاره آسمون مامان و بابا،شب قبل از به دنیا اومدنت تاریخ 91/4/10 دل تو دل من و بابایی نبود اصلاً از شوق دیدنت تا صبح خوابمون نبرد و دقیقاً تااذان صبح بیدار بودیم خیلی لحظات خوب و شیرینی بود وقتی هم که صبح شد رفتیم دنبال مامان زهره و خاله ودایی که بریم بیمارستان منم که کلی استرس داشتم وقتی رسیدیم بیمارستان من با یه دنیا استرس و دلهره از بابایی و بقیه جدا شدم البته این استرس و نگرانی رو از توی چشمایی بابا هم می خوندم ولی فقط می خندید. دلهره هام وقتی پایان گرفت که صدای خانم دکتر رو شنیدم که گفت به به چه پسر قد بلندی داری و بعدش هم بهترین و زیباترین و دل انگیر ترین صدای زندگیمو شنیدم که صدای گریه تو بود بعد از اون لح...
6 مهر 1392

یک ماهگیت مبارک عزیز دلم

امروز١١/5/٩١محمد طه عزیزمون یک ماهه شد. قربونت برم عزیزم که یک ماهه شدی خیلی خیلی دوست داریم . روزها همین جور پشت سر هم داره می گذره، و داری ماشااله کم کم واسه خودت مردی می شی . راستی امسال اولین ماه رمضانی هست که خدا به سر ما منت گذاشته و شما رو به ما داده و در کنار ما هستی و سحرها از خواب بیدار می شی و گریه میکنی و بابایی رو واسه خوردن سحری آماده می کنی امروز هم قرار با بابایی بریم شمال پیش پدر بزرگ مادر بزرگ. و قراره که فردا یعنی 91/5/12 واسه ختنه کردن شما بریم پیش آقای دکتر ، قربونت برم نازنینم می دونم که فردای سختی داری و احتمالا خیلی گریه کنی ولی یادت باشه که شما یه مردی عشق مامان وبابا.   &n...
6 مهر 1392

اولین سفر محمد طه

سلام عشق مامان بالاخره در تاریخ 11/5/91 اولین سفر زندگی رو بعد از به دنیا اومدنت با مامان و بابایی رفتی؛ رفتیم شمال خونه ی عزیز جون و پدر جون توی مسیر راه هم خیلی پسر خوبی بودی بااین که هوا خیلی گرم بود ولی شما توی بغل مامانی آروم خوابیده بودی گل قشنگ مامان فقط یکی دوبار واسه شیر خوردن باباجون رو مجبور کردی که صبر کنه و ماشین رو یه جای پارک کنه تاشما شیر میل کنی ههههههههه البته منم همه ی سعیم رو می کردم که آفتاب روی صورت نازت نیفته. نیم ساعتی از افطار گذشته بود که رسیدیم و  پدر جون و عزیز جون زحمت کشیده بودن و واسه شما گوسفند قربونی کرده بودن راستی عمه جون هم بود که همگی بادیدن شما کلی خوشحال شدن اینم عکس های شازده پسر مامان&...
6 مهر 1392

ختنه کردن نفس مامان عشق بابا

سلام پسر گلم قربون اون روی ماهت بشه مامان بالاخره  در تاریخ 12/5/91 همراه بابایی و عزیز جون و پدر جون ضحی خانم (دختر عمه) رفتیم پیش آقای دکتر که شما رو ختنه کنه یا به قول بابارضا داماد کنه الهی فدات بشم خدا روشکر خیلی ساکت بودی فقط وقتی که آقای دکتر داشت آمپول بی حسی رو می زد گریه کردی و بعد دیگه مثل یه مرد کوچولو ساکت بودی منم که پشت در اتاق بودم فقط داشتم گریه می کردم که عزیز جون هرزگاهی می یومد به من دلداری می داد که چیزی نیست و تموم شد وقتی هم که اومدیم خونه تا دوروز فقط سختت بود و گریه میکردی منم گاهی باگریه هات گریه میکرم بعد از اون دیگه مثل همیشه پسر خوبی بودی.آقای دکتر گفت بعد از 4 روز میتونی بری حمام که عزیز جون زحم...
6 مهر 1392

محمد طه و گرفتن قرآن به سر در شب 21 ماه مبارک رمضان

محمد طه عزیزدلم درشب 21 ماه رمضان مراسم احیا و قرآن به سر رو تو شمال بغل پدرجونش همراه مامانش  و مادربزرگ باباجون از تلویزیون دنبال می کرد. تمام مدت گل نازنینم خواب بود و موقع قرآن به سر گرفتن بیدار شد بعد دوباره لالا کرد.امشب هم که شب 23 هست پسر کوچولو مامان می خواد با پدرجون و مادرجونش بره مسجد تا واسه همه دعا کنه.   ...
6 مهر 1392

بهونه قشنگ زندگیم چهل روزگیت مبارک

عزیزم چهل روزه که زندگی ما رو بااومدن خودت شادترکردی حالا باید بری حمام چهل روزگی. پسر گلم امروز91/5/21،چهل روزه شدی و چون ما شمال بودیم و عزیز جون زحمت کشید و شما رو برد حمام.فسقلی مامان چقدر آب بازی رو دوست داری بعد از شستنت عزیز حون با یک کاسه ی کوچولو که روش اسامی پنج تن و کلمه الله و آیات قران بود روی قسمت های مختلف بدنت آب ریختند واز خداخواستند که بدن کوچولوی تو رو از آسیب ها حفظ کنه.....و تو پسر  کوچولوی ما سالم و صالحی باشی....  راستی چون بابارضا کنارمون نیست هم من هم شما خیلی دلمون براش تنگ شده ولی بابایی قول داده که عید فطر بیاد پیشمون و سه تایی بریم خونه. عکسای حمام چله در ادامه مطلب   شازده ...
6 مهر 1392

واکسن دو ماهگی

  می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند... سلام مامانیِ نازِمن... در تاریخ 91/6/11 با خاله و دایی حسین رفتیم واکسن دوماهگیتو زدیم یه دونه پای راست (هپاتیت) و یه دونه پای چپ (سه گانه)قطره فلج اطفال(خوراکی) خدا بده برکت!!! مادرت واست فوت کنه. خیلی گریه کردی و جیغ کشیدی، خیلی مظلوم بودی فقط تا در اتاق دکتر گریه کردی.شبم یه 15 دقیقه گریه کردی و کلا با ناله خوابیدی ولی دیگه گریه نکردی. مجددا بمیرم برات مظلومم... کبابم... عاشقم...  الان نزدیک صبحه و تو تازه خوابیدی.  شب یه کم تب داشتی و ناله میکردی. چه لحظات سختی بود، وقتی نگهت داشته بودم تا به پاهات واک...
6 مهر 1392